بایگانی دسته: من و تو

مناجات نامه؛ درددلهایی که فقط میشود با تو گفت…

رهبری در راهیان نور

سلام

پرده ی اول:
حرکت
به مهدی که مدام با تلفنش ور می‌رفت گفتم:
اگر فکر و دلت را همراه نیاورده باشی، آمدن فایده ندارد.

پرده ی دوم:
دوکوهه، گردان تخریب
تخریبچی، انسان آرامیست که از “خود”ش هیچ حرکتی ندارد…
میان حسینه‌ی گردان تخریب،
درست وقتی راوی از نوجوانان دوازده-سیزده ساله می‌گفت،
نوجوانی دوازده ساله،
مسافر کوچک بسیج دانش آموزی،
سر روی زانوی من،
عمیق در خواب رفت.
قوزک پایم روی زمین سیمانی حسینیه،
تمنا می کرد تکان خوردنی برای رهایی از فشار سنگینی سرش را،
تخریبچی، انسان آرامیست که از خودش هیچ حرکتی ندارد…

پرده ی سوم:
فتح المبین
آن طرف قتلگاه شیخی،
زیارت عاشورا!
مداحشان می‌گفت:
حواستان جمع باشد! همه چیز از سقیفه شروع شده.
من زیر لب به مهدی اما گفتم:
حواست هست؟ همه چیز از “کودتای مخملی سقیفه” شروع شده…

پرده ی چهارم:
فکه
راوی می‌گفت:
اینجا عده‌ای بسیجی
بعد از تحمل پنج روز گرسنگی،
برای ولیشان پیغام فرستادند،
ناراحت نباشی!
ما تا آخرین نفس در راهت ایستاده‌ایم!
به مهدی گفتم:
تقصیر خودشان بود!
همین حرف‌هاشان باعث شد،
ارتشیان بعثی،
آن‌ها را با طائران آسمانی،
اشتباه بگیرند،
تا بعد از آن پنج روز،
تن‌های خسته‌شان را،
با ضدهوایی میهمان بهشت ولایتمداران کنند…

پرده ی پنجم:
دهلاویه
وقتی در دانشگاه فلان،
با معدل فلان،
مدرک فلان گرفت،
شاید فکرش را هم نمی‌کرد در ایران،
ولی‌اش از او “دکتر چمران” بودن نمی‌خواهد.
اما وقتی آمد و فهمید،
“دکتر چمران” را به خاک سپرد و شد “رزمنده چمران”.
حالا من و تو با تمام نداشته‌هایمان،
می‌بینی که چطور ادعای ولایت پذیری می‌کنیم؟

پرده‌ی ششم:
هویزه
کنار مزار شهدای هویزه،
نمایشگاه تحریم کالاهای صهیونیستی زده بودند.
راستش بدم آمد،
از مارک نوکیای تلفن همراهم.

پرده‌ی هفتم
طلائیه
ظهور ولایت پذیری در اوج!
همه می‌گفتند بگذاریم و برویم.
حکم حکومتی ره‌بر اما،
دل‌هایشان را به زمین طلائیه دوخت.
معروف شدند به خیبری‌ها.
برکت ولایت پذیریشان بود.
خرازی، همت، کاوه، کاظمی، برونسی، کریمی و باکری‌ها
این‌ها هرچه دارند از خیبری بودن و خیبر هرچه دارد از آن حکم حکومتی است.
فکر می‌کنم اگر من و تو بودیم،
ره‌بر برایمان حکم حکومتی می‌داد؟

پرده‌ی هشتم:
شلمچه
بعد از آفتاب داغ،
راوی می‌گفت:
هربار که عملیات می‌شد،
بچه‌ها از فرمانده یک سوال تکراری می‌پرسیدند؛
از محل عملیات تا کربلا چقدر راه است؟
شاید شلمچه‌ای‌ها نمی‌دانستند،
زمین شهادتشان،
روزی کربلای ایران نام می‌گیرد…

پرده‌ی نهم:
خرمشهر
خدا را شاکرم که شهردار خرمشهر نیستم.
یک راه منتهی به فراموشی،
یک راه منتهی به بی‌تفاوتی،
انسان می‌ماند سر این دوراهی،
سازندگی،
یا باقی گذاشتن آثار جنگ؟

پرده‌ی دهم
اروند
بعد از آب و خاک و باد و خورشید،
میان حرف‌های راوی،
یک کشتی از میان آب‌های وحشی اروند عبور کرد.
یک کشتی که اتفاقا آب اروند را به شلوارم پاشید و آنرا خیس کرد.
اما پرچم برافراشته‌ی ایران از بالای کابینش،
چشم‌هایم را مثل شلوارم…

پرده‌ی یازدهم
محمودوند
میهمان پانزده شهید گمنام بودیم.
نه اینکه این‌جا میان خانه‌ی راحتی خودمان،
میهمان آن‌ها نباشیم.
که تمامیت ایران از آن شهداست…

پرده‌ی دوازدهم
شرهانی
زیارت عاشورا با صدای گرفته و اذانی به افق اصفهان!
برای خیلی از دوستان،
تبدیل شد به با نمک‌ترین اتفاق اردویمان
خدایا شکرت که اگر به درد گریاندن کسی نخوردیم،
اقلا گره‌ای از لب‌های دوست‌داشتنی زائران شهدایت باز کردیم.
بچه‌های اردویمان را دوست داشتم.
همگی قول دادند تا آخرین نفس،
سرباز پیاده نظام ارتش سایبری،
گوش به فرمان ره‌بر عزیز باشند.

پرده‌ی آخر:
بازگشت
به مهدی که مدام با تلفنش ور می‌رفت گفتم:
اگر فکر و دلت را این‌جا وانگذاری، آمدن فایده ندارد.
دلی گم کرده‌ام می‌جویم او را …

بعدتر نوشت:
۱- در تمام مدتی که این متن را جمع‌آوری می‌کردم، دلم می‌خواست امسال رهبر انقلاب در جمع زائران سرزمین نور حضور پیدا کنند.
برای همین هم عنوانی انتخاب کردم که در عین حال که به موضوع متن -ولایت پذیری شهدا-  می‌خورد رایحه‌ای هم از آن آرزوی قلبی‌ام داشته باشد.
امروز بعد از گذشت حدوداً بیست روز این امر محقق شده است.
با هم بخوانیم:

همین! مال هیچکس نیست!

صراط المستقیم

سلام

غیر از این اگر بود حرف می‌داشت !
حکمت مولا از نصب ولی همین است .
بی‌خود که اهلش را “انعمت علیهم” نخوانده‌اند .
چه بزرگ نعمتی است تکیه بر ستونی که راه هر تسامح و دوپهلو گویی بر او بسته است .
چه تمام ناشدنی نعمتی است ، تمسک به حبل الله .
انگار نور ؛
انگار فاطر است ؛
خودِ خودِ صراط مستقیم را می گویم ؛
ولایت !

گویا ولایتش تمامی ندارد .
سال‌ها از مرگش گذشته ؛
حرف‌هایش اما هنوز،
و ردّ پایش ایضا ،
صراط مستقیم را می‌ماند .

راه هر سوءاستفاده ،
راه هر سنگرگیری ناروا ،
راه هر شکاکی‌گری را ،
بر همگان بسته .

راستی فکر می‌کنم ،
سبزها راهی به جز پاره کردن تمثالت نداشتند.

انگار تا ابد،
هیچ جریان زاویه‌داری ،
پشت سر تو نمی‌تواند جبهه بگیرد.
بسیجیان مستضعف ،
انگار که در سنگرت
جای را بر بیگانگان تنگ می‌کنند .

این ها کور خوانده‌اند ؛
هنوز نفهمیده‌اند ،
ولایت آنقدر روشن است ،
که نمی‌توان زیر پرچمش ،
فریاد انحراف زد .

او می‌گفت رحمت الهی است ؛
من اما گفتم نعمت است ،
تا به فکر بیافتد ،
نه اینکه رحمت باشد و درباره‌اش سوالی نپرسند؛
ولایت نعمت است ،
قیامت سوالت می‌کنند ؛

با نعمت ما چه کردی ؟

پ.ن:
۱- “حسینعلی منتظری به دیار باقی شتافت”
به همین سادگی
مراسم تشییعش را هم بدون توجه به وصیتش
سیاسی کردند
معلوم بود آنقدر عزیز نیست که کسی به وصیتش توجه کند
جانبدارانش ، طرفدار حماقت و ساده‌لوحی‌اش بودند و نه هواخواه خودش

۲- پیشتر ، از ولایت پذیری این‌ها را گفته‌ام .
چه چیز زیر سوال رفت ؟
انقلابی بودن
شیطان شناسی (۱) ، (۲) ، (۳)

همین! مال هیچکس نیست!

سقط جنین

سلام

چه سالی بود ، نمی دانم
تازه متولد شده بودم
سقط شده
در بزرگترین زایشگاه عالم
آن روز به تعداد انگشتان دست هم نوزاد زنده متولد نشده بود

بی آنکه زنده شوم از یکی دیگر از سقط شدگان پرسیدم
– چرا اینجا همه معدومیم ؟
متحیر نگاهم کرد
– قرآن نخوانده ای ؟
حق به جانب جواب دادم : از محدوده ی حفظیات که بگذریم عمری طلبگی کرده ایم !
– کن فیکون را دیده ای ؟
– خوانده و بسیار شنیده ام ، چه ربطی به معدوم بودن ما دارد ؟
– پس خوانده ای و نفهمیده ای ؟!؟
– خب امر تکوینی خداوند را می گوید و اینکه هر آنچه خداوند تکوینا امر کند موجود می شود …
نگاهش تلخ و چانه اش گرم شد !
– زیاد پیچیده نیست
سال های سال نخواستی یک لحظه فکر کنی که شاید منظور از امری که می گویند ، فقط اوامر تکوینی نباشد
همان سال ها که باورت شده بود موجود هستی و فراموش کرده بودی امر و تنها امر خداست که وجود دارد …

گفتند
اعبدوا
اذکروا
واتقوا
اقم الصلوه
اسجدوا
ارکعوا
استعینوا بالصبر
کلوا من طیبات ما رزقناکم
أوفوا بالعقود
تعاونوا علی البر والتقوى
اطیعوا الله ورسوله
جاهدوا فی سبیله
نکردی

گفتند
لا تشرکوا
لا تسرفوا
لا تفسدوا فی الارض
لا یستکبرون
لاتتبعوا خطوات الشیطان
لاَ تاکلوا الربا اضعافا مضاعفه
لا تبطلوا صدقاتکم بالمن والاذى
لا تقنطوا من رحمه الله
کردی

و تمام وقت حواست نبود که هر چه سر باز می زدی
از امر خدا
از حیات
از وجود
و از خودت
دور می شدی

حواست نبود که به فکر حالا باشی
حالا که از رحم دنیا متولد شده ای
و دیگر چیزی نیستی جز جنینی سقط شده …

تولدت مبارک

همین! مال هیچکس نیست!

جان باز ؟

سلام

janbaz

بهره ای را که باید از جانش برده
دست ، پا ، ریه و حتی اعصابش را در راه او به بازی گرفته

من هم که فکر می کنم دست ، پا ، ریه و حتی اعصابم سالم است
مدام برای سلامتی ، خدا را شکر می کنم .

حالا اگر “باز” بن مضارع باختن است
من جانبازم یا او ؟
او جانباز است یا جانبرد ؟

باید به چه کسی تبریک گفت
روز جانباز را ؟

همین! مال هیچکس نیست!

بسیجی

سلام

بی ایمان شده ایم
فکر می کنیم حالا که یک بار اقلیت مملکت ما مرز ده میلیون را شکسته ، چقدر کار برای ما سخت می شود
فکر می کنیم حالا که همه ی دنیا پشت اغتشاش گران قد راست کرده اند ، کار تمام است
فکر می کنیم حالا که آن ها اهدافشان را با دیکتاتوری رسانه ای دنبال می کنند  ، باز کردن این گره دشوار است

بی ایمان شده ایم
یادمان رفته نبردی را که در آن هجده ملیت اسیر داشتیم
یادمان رفته که از شرق ترین نقطه ی کره ی خاکی تا غرب ترین آن جلوی بسیجیان این مملکت زانو زدند

بی ایمان شده ایم
فکر کردیم الله اکبر آن ها جنسش این الله اکبرهاست که می شنویم
فکر نکردیم که شاید عده ای الله اکبر را “اکبر خداست” معنی می کنند
فکر کردیم این بار طرف حساب ما هموطنان ما هستند
فکر نکردیم آخر هموطن که به رای اکثریت بی احترامی نمی کند
فکر نکردیم آخر هموطن که صدایش از بی بی سی و سی ان ان پخش نمی شود
فکر نکردیم آخر هموطن که به بسیجی سنگ نمی زند

بی ایمان شده ایم
یعنی بی ایمانمان کردند
تکنوکرات های پیراهن روی شلوار
تکنوکرات های ریشوی وابسته به خاندان مطهر هاشمی
این ها را میان خودمان راه دادیم
گذاشتیم در لباس بسیجی ، با شعار رهبری ، نه آن شلوغ کن ها را که مردم خوبمان را کتک بزنند
گذاشتیم ایمانمان را بفروشند

بی ایمان شده ایم
بی ایمانی شهامت را از ما گرفت
شهامت نکردیم یک سوزن به منحرفِ در لباس بسیجی بزنیم و یک جوال دوز به اغتشاش گران در لباس معترض
بعد آن هم نتیجه از دست رفتن شهامت در برخورد با همان اغتشاش گران شد
فقط کسی می تواند مصلح خوبی باشد که خودش صالح است ( این ربطی به اون جمله ی معروف ندارد )

گفته بودند به ما :
می کشد در همه کس
غم نان
ایمان را

در شبی سرد چو مرگ
که هوا می لرزید
و تن خسته شهر
بستر برف زمستانی بود
راهی خانه شدم.
من -گرسنه-
پدرم را دیدم
که در آن ظلمت سرد
با یخ حوض قدیمی حیاط
جنگ سختی می کرد
تا ز خون دشمن
بعد از آن جنگ وضویی سازد

پدرم -بی که کلامی گوید-
گفت با من: پسرم!
چاره مشکل ما
ایمان است.
* سید حسن حسینی

بسیجی باشیم
و با ایمان

همین! مال هیچکس نیست!

حضرت آیت الله بهجت به ملکوت اعلا پیوست

بهجت نیز پر کشید …

آیت الله بهجت

آیت الله بهجت فومنی

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

عارف والا حضرت آیت‌الله العظمی بهجت یکی از مراجع تقلید جهان تشیع، امروز به علت عارضه قلبی در بیمارستان حضرت ولی عصر شهر قم به ملکوت اعلی پیوست .

همین! مال هیچکس نیست!

ربّی …

سلام

بعد از آن همه ظلم و گناه ؛ وقتی در میان امواج رود نیل فرو می‌رفت صدا زد :

آمَنْتُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرَائِیلَ وَأَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ

اما جواب آخر این بود :

آلْآنَ ؟!
وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَکُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ

تو شاید بگویی توبه‌اش به خاطر بزرگی گناه و نزدیکی‌اش به مرگ قبول نشد

اما من فکر می‌کنم اگر به جای “الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُو إِسْرَائِیلَ” خداوند را “رَبّی” خطاب کرده بود ، هیچ چیز نمی‌توانست جلوی قبول شدن توبه‌اش را بگیرد …

إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَّحِیمٌ

همین! مال هیچکس نیست!

مشهدنوشت

سلام

تمام رکعات نمازم را به تو فکر می کنم و با فکرِ تو به رقص میافتم .
تمام کوچه های شرمساری ام را با صورتی که اشک رویش از سرما ماسیده قدم می زنم  .
گوش کن ! باز هم شهادتین می گویم اما این شهادتین دیگر رنگ چشمان تو نیست …
می گفت سعی کن سر نماز دیگر به خدا فکر نکنی . این وقتِ نماز را دیگر موحد باش !!
می گفت آن که سر نماز در فکرش هستی که خدا نیست ! خدا که در فکر نمی گنجد .
“کلّما میّزتموه باوهامکم فی ادقّ معانیه فهو مخلوق مثلکم مردود الیکم” هر چه در ذهن شما بیاید و آن را تصور کنید در باریک‏ترین جلوه‏ها و مفهوم‏هایش آن خدا نیست بلکه او هم مخلوقی مثل شماست که در وجودش احتیاج دارد و برگشت وجود او به شما است.
می گفت هر چیزی که از خدا در تصور توست ، جزء علم توست و خدا در علم که مخلوق اوست نمی گنجد !
می گفت خرِ بزرگ این که دیگر سند نمی خواهد . این همه “الله اکبر” خداوند بزرگ تر از آن است که وصف شود …. سند می خواهی؟!
می گفت سر نماز به جای فکر کردن به خدا ، متوجه ائمه علیهم السلام باش … متوجه علی ، حسین ، رضااااا!
می گفت اصلا مگر نفرموده اند به جای خدا در نشانه هایش تفکر کنید ؟!
خب چه نشانه ای بزرگ تر از ایشان ؟! “وما لله آیت اکبر منی” نیست برای خدا نشانه ای بزرگ تر از من .
می گفت گفته اند قولوا لا اله الّا الله تفلحو …. همین ! فقط قولوا
می گفت تنها به نبی اکرم صلوات الله علیه گفتند ، بدان ! تهلیل را فقط او می فهمد …
می گفت فهمش را از من و تو نخواسته اند . فقط خواسته اند که بگویی …. خب بگو
و من در حالی که ضریح جلوی چشمم تار می شد با بغض گفتم

لا اله الا الله – انت

پی نوشت :
۱- فقط دلم نیامد مشهد ، این جا را به روز نکرده باشم .
۲- اگر قابل باشم ، نائب الزیاره ی همه ی شما هستم .

۳- پنج شنبه ی گذشته که روز بیعت با شهدا بود را هم در بهشت رضای مشهد نائب الزیاره ی همه ی عزیزان خصوصا سید محمد آقای انجوی نژاد که می دونستم دلش اون جاست بودم .

همین! مال هیچکس نیست!

غزه و یک آرزوی همیشگی

سلام

یادآوری تولد قمری‌ام ، همیشه برای من موضوعی دردناک بوده .
من متولد ماه منحوس صفر هستم . این‌که نبی اکرم صلوات‌الله‌علیه به چه دلیلی این ماه را نحس خوانده‌اند مورد بحث من نیست . این‌که از موقع تولد من تا ایام عزاداری امام حسین علیه‌السلام قریب به یک سال فاصله بوده و هیچ هیئتی حاضر به داشتن علی‌اصغر یک ساله نشده و خب من هیچ‌گاه نتوانسته‌ام علی‌اصغر هیئتی باشم ؛ این برای من از هر نحسی نحس‌تر است .
اما از همان اوقاتی که دست بابا را می‌گرفتم و راه هیئت محله‌ی‌مان را پیش می‌گرفتم ! همان وقت‌ها که گاهی بین راه خسته می‌شدم و بابا بقلم می‌گرفت …
از همان وقت‌ها که یک زنجیر چهار یا پنج رشته‌ای برای عزاداری داشتم و یک پیشانی بند یازینب سلام‌الله‌علیها … همیشه شب‌های حضرت علی‌اصغرعلیه‌السلام برایم زیباترین شب‌ها بود . شاید آن وقت‌ها تماشای یک نوزاد در آن هیبت تسلای درد بی برادری‌ام بود اما بزرگ‌تر که شدم وقت تماشای علی‌اصغرها آرزو می‌کردم محرمی را ببینم که در آن صاحب یک نوزاد به نام حسین باشم و شب حضرت علی‌اصغرعلیه‌السلام قنداقه‌اش را به دست مداحی بدهم و پای روضه‌اش زار بزنم …
امسال شب آقاعلی‌اصغرعلیه‌السلام آمد و من هم صاحب محمد‌حسین شیرخواره‌ای بودم که همه چیزش محیای علی‌اصغر شدن بود . حتی اول محرم به هزار ذوق برایش لباس سیاه عربی و پیشانی بند سبز تهیه کردم ….
فرودگاه مهرآباد و شوق سفر به کربلای غزه …
محمد حسین و مادرش حتما به خاطر دست تنهایی امشب هیئت نمی‌روند .
این آرزو به گور رفت …
خداوند اسرائیل را به گورستان تاریخ ببرد.

نمک‌پاره

نمک‌پاره

همین! مال هیچکس نیست!

عرفه

سلام

شب اولی که خواب دید دارد اسماعیل را قربانی می کند تمام روزش در فکر بود.
فکر با  ذهنی آشفته …
این دیگر چه معنی دارد؟
اولادنا اکبادنا ….
تمام روز سیراب شد
تمام روز آگاه شد
شب بعد دوباره همان خواب ….
این دیگر نمی تواند یک خواب معمولی باشد
از من چه می خواهی …
*
نه خواب دیدم و نه ذهنم آشفته است
نه ترویه می خواهم و نه سیرابی
اگر شیخ معامله با جگرش کرد و عوض گرفت
معامله با تمام هستی ام می کنم و هرگز طلب عوضی ولو به گوسپند نمی کنم

غلام پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
که وعده را تو نمودی و او به جای آورد …!

خدایا ؛ این قربانی را از نمک بپذیر

همین! مال هیچکس نیست!