بایگانی دسته: من و من

زیاد نیست ؛ اوقاتی که به حق خودم می رسم ؛خاطرات ، سفرنامه ها و…

از شوق تا حسرت – سفرنامه ی کربلا

سلام

باد
چشم‌ها نمی‌گذارند حواست به خودت باشد.
برای همین مصلحت می‌بینی تاریکیِ چراغ‌هایِ خاموشِ جلسه‌یِ احیا را با بستنِ چشم‌هایت کامل کنی.
و حالا دیگر تو باشی و ظلمتِ محض…
حالا دیگر می‌شود فکر کنی به بایزید بسطامی، آن هنگام که او را پرسیدند چشمه‌ی آب حیات کجاست و پاسخ گفت مریدان را، در دل ظلمت!
حالا دیگر می‌شود فکر کنی به حرف‌های آن دوست روشندلت که می‌گفت: دلت بسوزد برای مراقبه‌ی ما، که ما نابیناها تمام حواسمان تمام وقت به خودمان جمع است.
و حالا دیگر می‌شود به خودت فکر کنی…

درگیرِ به خودت فکر کردن هستی و قرآن به سر داری.
نه که قصدت بی‌ادبی باشد به ادعیه‌ی جاری در فضای مسجد و نه این‌که حتی خوابآلود باشی؛
فقط درگیرِ به خودت فکر کردن هستی و قرآن به سر داری…

این وقت‌ها آن‌قدر در خودم فرو می‌روم که گاهی از بازگشتم به این دنیای مثلا واقعی ناامید می‌شوم
در گرداب ناامیدی اما صدایی می‌آید
صدایی که هر قدر تلاش کنی مبدأش را نمی‌جویی
بلندگوی مسجد یا سویدای دل…؟
الهی بحسینٍ … الهی بحسینٍ

همه چیز از همین‌جا آغاز شد،
از لغزشِ آن قطره‌یِ شوق روی گونه
از چشمان بسته و البته از دل ظلمت…

من و یک حاجت
حاجتی که پوزخند می‌زند به برتری لیله‌ی قدر بر هزاران شب
حاجتی به وسعتِ کل ارض
حاجتی به وسعتِ کل یوم

فکر می‌کنی اصلا اعتبار شب قدر از همین شباهت الف شهر است به کل یوم
از همین شباهت لَیل است به لیلای ما زینب کبری
از پدرِ حسین بودنِ صاحبِ شب!

خدای مهربانی داریم،
دم دمای رمضان بعدی،
درست وقتی که حسرت شب‌های قدر گذشته، شوقت را برای آمدنِ رمضانِ در پیش کور کرده،
حاجات باقی مانده در سبد خواسته‌های شب تقدیر را روی سرت می‌پاشد،
غرق نعمت می‌شوی.
غرق نعمت می‌شوی.
غرق نعمت می‌شوی…

ابر
آن‌چه از مهیای سفر باید می‌گفتم همین بود،
الباقی دیگر همه وسیله بود و ظهورِ همین‌ها در اسبابِ خیر.

چشم باز می‌کنی و می‌بینی مشغولی،
مشغول به مشکل‌ترین کاری که در تمام زندگی انجام داده‌ای،
بستنِ چمدانی برای سفر کربلا….

صدا می‌کند: آی مرد! دیر شد! چکار می‌کنی؟
من اما دست خودم نیست.
دانه دانه لباس‌هایم را توی دست می‌گیرم!
– با این لباس چند گناه کرده‌ام؟
مچاله‌شان می‌کنم و توی کمد پرتاب…
لباس بعدی و لباس های بعدی…
حالا دیگر کمد پر شده و چمدان هنوز خالیست…
چکار کنم؟!
چکار می‌توانم بکنم؟
سر درون کیف می‌برم و گریه… +

امید ندارم قلبم این همه شوق را تحمل کند،
مدام یادم می‌افتد به هروله‌هایی که از کودکی در مجالس عزا میدان‌داری کرده‌ام.
سیاهیِ در و دیوار هیأت مدام توی چشمم موج می‌زند.
یعنی همان کربلا؟
همان کربلایی که یک عمر صدایش می‌زدیم؟
برای همین ناباوری‌ها هم هرگز به سراغ خداحافظی نمی‌روم،
کسی خداحافظی می‌کند که رفتنش را باور کرده باشد.

اما اینطور هم که نمی‌شود.
ذره‌ای باور می‌خواست،
بلاخره یک چیزی باید تو را  تا فرودگاه و رسیدن به پرواز تهران- بغداد هول می‌داد!
و خب حق داشت صاحب‌خانه که دست به‌کار شود!
بیت بیت شعرهایی که در تمام طول لباس مشکی پوشیدن‌هایمان دم گرفته بودیم را امتحان می‌گیرند…
تشنه‌ی آب فراتم ای اجل مهلت بده!
تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا!

تشنگی و گلوی من که انگاری صحرای کربلا…
خشکِ خشک!
اصلِ دعوتم را از همین خشکی گلو لمس کردم!
چه اگر نبود گلوی دردناک، کجا می‌شد پایِ باور پیدا کرد برای این همه تهیه دیدن و مقدماتِ سفر؟
سطر اول امتحان را که تمام کنی،
تازه انگار بالای برگه، نامت را نوشته باشی!
ناچاری بی‌آنکه باورت بزرگ شده باشد خودت را غرق در اشک ببینی.
فرمود: اولادنا اکبادنا!
و چه سخت است سپردن پاره ی لوسِ تنت به عمه‌اش،
به خواهرت…
چه سفارش‌ها که با لغت لغتش گریه نکردم
– خواهرم! نیمه شب‌ها بیدار می‌شود، سراغ بابا می‌گیرد و سراغ آب…
فدای زیارتت آقا! اما چه سخت امتحانی بود! +
امتحانی که بیشتر می‌آموخت تا بیازماید…
تمام طول سفر را به مردودین صحرای کربلا فکر کردم،
به خانواده‌هاشان و به محبت تهوع‌آور میان‌شان…
محبتی که پسر فاطمه را تنها بگذارد…
ای لعنت به آن، که نامش را به غلط محبت گذاشته‌اند…

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه‌ی تو هر دو جهان را چه کند…

آخرین لحظات در ایران با دلهره می‌گذرد.
آشنایی با همسفران خیلی زود، میان این دلهره‌های لحظات ترک کشور صورت می‌گیرد.
هواپیما البته شعب ابی‌طالب نیست اما هجرت، هجرت است!
و چه بزرگ هجرتی است سفر کربلا…
ساربانِ این کاروان همه چیز را خودش تقبل کرده،
حتی اداره‌ی فکر و دلت هم در این سفر خود به عهده نداری.
برای همین تعجب نکن اگر تو هم لحظه‌ی پرواز،
وانگهی ذهنت درگیر مسلمانان مظلوم جهان شد.

آزادی قدس!
مدام فکر می‌کنم که این راه
اگرچه نامش کربلاست،
نه این روزها که مقصدش هزار و اندی سال پیش،
کربلا بوده!
حتی اگر صدای رزمنده‌ها،
هنوز در گوش‌هایمان بخواند:
کربلا کربلا! ما داریم می‌آئیم… +

و باز ذهنت درگیر آقایی می‌شود که این روزها بارِ رهبری مملکت به دوش اوست،
عهد می‌بندی که در زیارتت بیشتر نائب‌الزیاره باشی تا آن‌که زائر! +

و بلاخره فرودگاه بغداد!

باران
چشم‌هایت پر از کینه دنبال سربازان کفر است،
دندان‌درد می‌گیری بس که دلِ پر بغض و اضطرابت دندان قروچه می‌طلبد.
جوانان عراقی اما،
با اونیفرم‌های شیک و تمیز،
عزت‌شان از اداره‌ی کشور به دست خودشان،
آرامشت می‌بخشد.
گوشه‌ی فرودگاه مشغول خوردنِ پیش‌غذایِ هواپیما که خیال آزادی قدس تو را از خوردنش واداشته بود می‌شوی تا وقت رد شدنت از گیتِ انتظامی و تشریفاتِ اداری سر برسد.

– کاظمیه
هر کس نداند خودت خوب می‌دانی،
کظم غیظ می‌خواهد، دعوت روسیاهی چون تو!
و چگونه می‌شد حالی‌ت شود خطرِ فراموشی و گستاخی،
اگر باب ورودت را به حاجتِ عظمای زیارت،
بابی جز باب و الکاظمین الغیظ قرار می‌دادند.
انگار امام کاظم علیه‌السلام از میانِ راهِ زیارتِ جدش امیرالمومنین علیه‌السلام صدایت زده باشد که:
همسایه‌های پسرم رضا،
قبل از رفتن بیایید و از کسای کظم غیظ من عبور کنید.
بیایید که زیاد طول نمی‌کشد…
یا سریع الرضا!
پدر و پسر امام رضا علیهم السلام…
به چشم بر هم زدنی گذشت و همه‌اش ماند بُهت.

از طرف بازار که ما را بردند، کاظمین بسیار غریب نمود.
مسیر حرم یک بازار آشفته، مسقف به سیم‌های برق که تارعنکبوت‌وار در هم تنیده بودند…
و باز انگار امام کاظم علیه‌السلام از میان راه زیارت جدش امیرالمومنین علیه‌السلام ما را صدا زده باشد،
تا با غربت آشنای‌مان کند…
آمادگی می‌داد
و دلداری،
قصدش از آن زیارتِ کوتاه،
انگار میهمان‌داریِ زائرانِ جدش امیرالمومنین علیه‌السلام بود فقط!
و چه زود گذشت ساعاتِ زیارتِ کاظمیه؛
اولین نماز شکسته‌ی این سفر،
نمازِ ظهر و عصر!

– نجف اشرف
باید برویم روبه‌روی ایوانِ طلا بایستیم،
آن‌جا خیره در عظمت ایوانِ مولا از تو خواهم پرسید، به راستی گناه غالین چه بود؟
جوابت شنیدنی‌ست!
حرم امن مولا امیرالمومنین، هویت ما که می‌گویند شیعه‌ایم؛
بی‌اندازه درود خواهی فرستاد به روح شهریار و اعتراف خواهی کرد اگر شهربار نبود تا بگوید:
نه خدا توانمش گفت، نه بشر توانمش خواند
متحیرم چه گویم شه ملک لافتی را
هیچ نمی‌توانستی بگویی.

سرزمین نجف پر است از بغض مظلومیت،
عظمتی که بعد از هزار و چهارصد سال هنوز به خوبی حس می‌شود
و تو فکر می‌کنی چه کوردل بوده‌اند آن‌ها که ولایت علی علیه‌السلام را در زمان حیاتش انکار کردند.

می‌بینی که بیخود نیست از میان تمام مشاهد شریف،
نجف را فقط اشرف می‌گویند…
برای ورود به حرم اشرفِ علی علیه‌السلام هر دری را که انتخاب کنی، انگار کسی آغوش باز کرده.
اصلا هر کسی باشی با هر ذائقه‌ای؛ نجف یک احساس مشترک برای همه ایجاد می‌کند،
نمی‌یابی کسی را که در نجف حال و هوای پدری را حس نکند.
نمی‌یابی کسی را که اقلا یک‌بار خیره در گنبد زرین مولا علی با پیامبر بزرگوار اسلام زمزمه نکند انا و علی ابوا هذه الامه
عجیب کل شهر نجف هوایش حرمی‌ست و عجیب در حرم راحت هستی،
یادم نمی‌آید در حرم امیرالمومنین کمبودی احساس کرده باشم.
اصلا آدمی پدر که داشته باشد انگار همه چیز دارد و خب برای همین زائران در نجف عموما تعداد زیارت رفتن‌هایشان کم است و زمان توقفشان در حرم زیاد.

پیشِ بابا، تا می‌توانی حاجاتت را بگو،
پدرها دوست دارند برای فرزندشان کاری کنند.
به مولا علی گله از یتیمی کن و بزرگ‌ترین چیزها را از او بخواه؛
خودش!
خودش را بخواه و شفای دردِ سینه‌اش را به ظهور فرزندش…

اطراف حرم مولا، علمای شیعه،
آن‌ها که حُب و معرفت علی را سینه به سینه به ما رساندند؛
در وادی السلام چه بسیار و گل سرسبدشان مرحوم آقای قاضی،
احساس خوبی نداری!
از خودت می‌پرسی امانت‌دار خوبی بوده‌ایم؟!
در حرم، آخوند خراسانی، شیخ انصاری، مقدس اردبیلی و از همه نزدیک‌تر کسی که قطره قطره‌ی خونش حیات زندگی ما ایرانیان است.
شهید مصطفی خمینی که بسیار اهالی معرفت، انقلاب اسلامی ایران را خون‌بهای او می‌دانند.
هعی! خمینی یادت بخیر،
این‌جا محل رفت و آمد تو نیز بوده!
چه داغی در دل ما یادگار گذاشتی با رفتنت…
همیشه می‌گویم خمینی به ما فهماند که معصوم دیگر چه بوده!
علی دیگر چه بوده،
علی که رمزِ عملیات سربازان خمینی در بیت المقدس بوده دیگر چه بوده!؟
ولله اغراق نکرده‌ام که بگویم بوی بیت المقدسی‌ها در حرم امیرالمومنین پیچیده…

جای گفتنش این‌جاست؛
وقتی که نیت کردم نائب‌الزیاره‌اش باشم،
فکر می‌کردم چه زحمتی به دوش خودم می‌گذارم…
اما نیابت آن بزرگوار، نمکِ سفره‌ام شده بود و حال زیارتم.
قربانِ نام علی و منوبم که سلفِ صالحِ انبیاء و اهل بیت علیهم‌السلام است.
طبق عهدی که بسته بودم،
برگرفته از سفارش‌های خودشان،
زیرِ گنبدِ مطهر، زیارت امین‌الله خواندم.

– کربلاء
اگر کسی راه کربلا را از من بپرسد، خواهمش گفت:
کربلا جایی درست میان شوق و حسرت است.
آن‌جا حتما دلت را همراه نخواهی داشت…

چه چیز جز کربلا می‌تواند آدمی را از نجف جدا کند؟
به دل کندن زینب فکر می‌کنی شب‌های نزدیک به شهادت بابایش علی،
چطور دور بستر خونین پدر،
به چشم‌های خون‌بار برادر دلگرم است.

در مسیر نجف تا کربلا،
یک ساعت توقف در زیارتگاه طفلان مسلم علیهم‌السلام…
که همراهان همه مشغول نماز شوند
و من اما به زیر گنبد ابا‌عبدالله فکر کنم،
به ساعاتی دیگر
و ساعاتی دیگر،
مقابل گنبد باصفای ابوالفضل العباس،
پیشانی بر زمین داغ کربلا…
اللهم لک الحمد حمد الشاکرین…

بدو ورود به کربلا!
متحیر از گران‌جانی خویش،
بودنم بیش از همه وقت تجاهل‌رنگ است.
پس چرا نمردم؟
فرمود اگر مردم می‌دانستند چه فضیلتی در زیارت امام حسین علیه‌السلام است، از شوق، جان می‌سپردند و نفسشان از روی حسرت و اندوه قطع می‌شد.
فرمود اگر نبود تصرف اهل بیت در دل مومنین، ولله قسم از شوق کربلا همگی جان می‌دادند.

میان بین‌الحرمین،
آب تعارف می‌کردند،
جگر سوز!
حیرانی که اول کدام طرف بروی؟
حسین یا عباس؟
درون خودت دنبال کلید می‌گردی
و باز گلویت که سخت خشک است…
دلِ حسین را می‌بینی،
بلاخره که امام تابِ تشنگی شیعیانش را ندارد.
برمی‌گردی رو به پرچم ثارالله
اذن دخول حرم تو، یا ابالفضله
دست عطا و کرم تو، یا ابالفضله…

راه به طرفِ حرمِ عباس کج می‌کنی
تشنه و گریان.
می‌خواهی ضریح را ببینی…
گریه اگر بگذارد.
قدری حیرت،
قدری ناباوری
و چند جرعه آب
ولله نمی‌شود چیز بیشتری گفت،
اصلا حرف‌های کربلا قابلیت گفته شدن ندارد،
کربلا همه‌اش اشک است و حسرت،
همه‌اش اضطراب است.
نمی‌توانی درست زیارت کنی،
نمی‌توانی درست راه بروی،
نمی‌توانی درست ببینی.
ولله قسم خیلی جاها را در کربلا اصلا نمی‌شود رفت.
من قتلگاه نرفتم، پله‌های تل زینبیه را تا آخر بالا نرفتم،
فکر می‌کردم تمام نمازهایم را در کربلا زیر قُبه کامل بخوانم اما دوبار بیشتر نزدیک ضریح نرفتم.
کربلاست دیگر!
فقط با چشمانم به همسفران مدام می‌گفتم:
شما هم مثل من،
می‌خواستید حالا که آمده‌ایم،
هیچ‌وقت برنگردیم؟
اووه کی میره این همه برگشت از راه رفته؟!؟ +

میانِ بین‌الحرمین،
دوست داشتم زنجیر بودم،
زنجیرِ کاسه‌هایِ آویزانِ آبخوری،
چه با وفا بوسه می‌دادند،
لب‌های زائرین حسین را،
چه محکم به ستون آب‌خوری چسبیده بودند…

کنار عتبه‌ی شریف ابوالفضل،
کمی بعد از مقام کف‌العباس،
یک میدان است که مجسمه‌اش مَشک است،
و آبی که مدام از مشک میریزد…
الآن که فکر می‌کنم،
نباید بعد از دیدن این چیزها زنده باشم…
پس چرا…؟

نوشتنش هم مثل زیارتش،
تصرف می‌کنند،
نمی‌گذارند بنویسی،
فکر می‌کردم قلم برای کربلا به دست بگیرم چه می‌شود…!
اصلا انگار بنا دارند قصه‌ی کربلا ننوشته بماند،
کربلا را گذاشته‌اند سهم دیدنی‌ها و چشیدنی‌ها

روزهای ماه مبارک رمضان
گوشه‌ای بنشین،
ساعات قبل از افطار
و به عطش فکر کن!
نه با فسفر مغز،
یاد بگیر با بر هم زدن لب‌هایت فکر کنی… +

کربلا را باید به خون فهمید…
لحظه لحظه‌اش را باید به تو بفهمانند
و الا با عرض معذرت از حضرت سعدی: از دست و زبان که برآید کز عهده ی فهمش به‌درآید…

– سامراء
خدا شاهد است،
تو اگر با این همه بغض از توهین‌ها،
مزار ویران شده‌اش را می‌دیدی؛
به لحظه جان می‌دادی.
جان سختی مرا نبین که تجاهل‌نقش است…

در غربت،
ولله از کربلا پیشی گرفته بود.
با همین چشم‌های کور شده‌ام،
دیدم ضریح نداشت!
نه فرشی برای نماز،
نه ستونی برای تکیه،
داربست زده بودند سرتاسر حرم را
دیدم آن همه ویرانی را!
دیدم که بزرگ‌ترین روضه آن‌جا
نقی صدا کردن مولا بود…
پاک! مطهر! نقی…+

همراهان ما همگی درد هتاکی‌هایی که در این ایام به امام می‌شده را چشیده‌اند،
تعجب نمی‌کردم که از لحظه‌ی ورود به سامرا،
بدن نیمه‌جان هر یک از همراهان را،
در گوش و اطراف حرم ببینم،
تعجب نداشت بچه‌هایی که حتی کربلا خودداری می‌کردند،
این‌جا به صورت خود لطمه بزنند…
پدر و پدر بزرگ امام زمان عجل الله تعالی فرجه!

– کاظمین دوباره
سفر تمام شد،
به همین سادگی ما را از نجف و کربلا و سامرا جدا کردند و برگشتیم،
دوباره کاظمین که حکمت دعوت اولیه‌ی این شهر همان باشد که گفتم.
این بار اما چه باور کنی یا نه،
زائر حسین هستی،
می‌توانی به کاظم بودن امام کمتر نگاه کنی و از دور،
امامت را باب‌الحوائج صدا کنی.
بهترین حرم برای یاد کردن آن‌ها که التماس دعا گفته بودند کاظمیه است.
نمای کاظمیه به کل عوض شده بود!
چیزی شبیه خیابان امام رضای خودمان در مشهد مقدس.
حکمتش شاید نزدیکی این مسیر حرم به مرکز بغداد بود و ازدحام کمتر محل زندگی شیعیان در این طرف حرم مطهر…
صدام حسین است دیگر!
خدا را شکر که کشور بغداد بعد از سال‌ها ظلم رژیم بعث و جنگ و چپاول آمریکایی‌ها،
این روزها رو به بهبودی می‌رود…
آخرین لحظات زیارت کاظمیه، ساعت هشت و نیم صبح بود که از زمان اعلام شده برای برگشت نیم ساعت می‌گذشت…
دیر شده بود!

– بازگشت
زبانم به تعریف خاطره نمی‌چرخد،
خاطره را کسی می‌گوید که بازگشته باشد،
هنوز بازگشتم و نه حتی رفتنم را، باور نکرده‌ام،
برای همین از پیشواز آمدن آن‌ها هم که بی‌خداحافظی‌شان رفته بودیم خجالت نمی‌کشم،
کسی خداحافظی می‌کند که رفتنش را باور کرده باشد…

رویش
شاید نفهمی،
من اما به چشم خود،
این‌جا را
کربلاتر یافتم…

کرب و بلاتر حتی! +

به خودم نگاه می‌کنم!
چنان بازگشته‌ام که انگار هرگز نرفته بودم… +

از توشه‌ی شبِ قدرِ سالِ گذشته،
اصلا ناراضی نیستی،
حالا که این‌ها را می‌نویسم،
دوباره شب قدر است،
خدایا!
چه بخواهم جز آنچه در سال گذشته نصیبم کردی؟
تمام دعای این شب‌هایم،
همان که وقت وداع با حسین گفتم

ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارت الحسین…

 

همین! مال هیچکس نیست!

بیخ گوش

سلام

اوس مهدی تعمیرکار موتور است.
در محله‌ی ما مغازه‌ای دارد ۲×۳ که همیشه یک مشت موتور خراب و ویران در پیاده‌روی مقابلش چیده شده و به قاعده‌ی یک پاچال چرک و روغنی‌ست.
دو-سه مرتبه‌ای موتورم را برای تعمیر پیشش برده‌ام و هر بار مبلغ چشم‌گیری برای ابوطیاره، خرج روی دست ما گذاشته.

این چند مرتبه هم هر وقت برای تحویل موتورم با او سر حساب و کتاب هستیم، با آن لهجه‌ی خوزستانی‌اش می‌گوید: حاج‌آقا! خطر از بیخ گوشتان رد شده!
بعد من می‌پرسم چطور؟ و او در جواب یک تکه آهن شکسته نشانم می‌دهد که ببین! له شده! داغون شده! این فلان قطعه‌ی موتور شماست که اگر به دادش نرسیده بودم ممکن بود وسط اتوبان زمین بخورید و خدای‌ناکرده…

کاری به صحت و سقم ادعای مکرر اوس مهدی ندارم.

خیلی وقت‌ها هم شده به دکتر مراجعه کرده و با خبری این‌چنینی مواجه شده‌ام که دیرتر آمده بودی میمردی یا نزدیک بوده فلج شوی و فلان…
باید بگویم این ادعاها چندان صحت و عللش برایم مهم نیست.

چیزی که هست مدام فکر می‌کنم که خطر دارد از بیخ گوشم می‌گذرد.
از چه ناحیه‌اش فرقی نمی‌کند اما خطرات را حس می‌کنم و انصافا از آن‌ها می‌ترسم.
نکته اینست که تکرار همین مدعیات این احساس عجیب را در من ایجاد کرده.
این احساس شبه ترس یا بی‌اعتمادی به محیط اطراف!
نه فقط نسبت به محیط اطراف که خودم،

همه را گفتم که اعتراف کنم این روزها خالی از اعتماد شده‌ام.
خالی از اعتماد به دیگران و البته خودم!
تهی از اعتماد به نفس.

این را هم گفته باشم که از این اتفاقی که درونم رخ داده،
چندان ناراحت نیستم…

و دوست دارم چرایش را در وبلاگ سیب ترش بخوانید!

همین! مال هیچکس نیست!

از نم نمک

قرص نهم

سلام

سخت‌ترین قسمتش همان برنامه‌ریزی داشتن است.

از همین حالا باید تصمیم بگیری که نیم ساعت دیگر خواب باشی.
یک دانه قرص بخوری و با اهلِ خانه خداحافظی کنی.
به رختخواب بروی و مثل همیشه در بین و بینِ بافتنِ ناقصِ رشته‌هایِ فکر، خواب تو را ببرد.
و همیشه خوابی که قرص بیاورد او را نمی‌آورد که این هم می‌تواند قسمتی سخت از ماجرا باشد.
ماجرای این روزها که این‌طور شروع می‌شود و پایانش آغاز صبح است با کپسولی که تا امروز فکر می‌کردی نباید با شکم خالی خورده شود!
نیم ساعت قبل از صبحانه…

برای شش تای دیگر هم مجبور می‌شوی خط‌کش برداری و تمام روزت را خط‌کشی کنی.
شاید گاهی هم زندگی در میان خط‌کشی‌های خوردنِ هشت قرص!
هشت قرص و خورده‌ای از تجویزهای گونه‌گون پزشک‌های شهر،
تمام‌شان با لیوان‌هایِ تهوع‌آورِ آب‌هایِ یخچال‌ندیده!

سخت‌ترین قسمتش همان برنامه‌ریزی داشتن است.
وبلاگ‌نویسی کجای برنامه‌ی هم‌چه روزی جای دارد؟!؟

همین! مال هیچکس نیست!

تلفن لعنتی همراه!

سلام

با خودم کلنجار می‌روم،
بر سر ادامه‌ی استفاده‌ام از این تلفن لعنتی همراه!

برای من که همیشه در جمع دوستان،
برنده‌ی بازیِ رانندگی بدون دست بوده‌ام.
برای من که حتی وقت موتور سواری،
همه‌اش نگاهم به جاده است،
شاید چند متری بتوانم دستم را از فرمان کَنده و توی جیبم فرو کنم.
برای من که دستم زود عرق می‌کند
و هیچ طاقت ندارم چیزی را توی دستم،
ولو برای چند دقیقه نگاه دارم.

برای من این روزها معما شده است،
دلبستگی مشکوک دست‌هایم به این تلفن لعنتی همراه!
دلبستگی نوجوانانه‌ای که نه شب و روز می‌شناسد،
نه قوانین رانندگی
و نه حتی احترام به کلاس درس و حق و حریم خانواده!

معما شده است،
هیجانم از خواندن پیامک‌هایی که شاید هزار تا، یکی‌اش را هم قرار نیست جواب دهم.
معما شده است،
این بعدِ هر پیامکی،
مدام تار شدن صفحه‌ی تلفنم.
صفحه‌ای که شاید قرار بود با رنگی شدن اخیرش، واضح‌تر باشد و چشمم را کمتر زخم کند!
معما شده است که اصلا اولین بار چه کسی جای صدای زنگ را با این لرزش خفیف موقع تماس عوض کرد؟

شرط می‌بندم مخترع این لرزش خفیف،
حال این روزهای مرا،
از همان وقت ایده‌پردازی قبل از اختراعش دیده!
شرط می‌بندم اگر شما هم از آن دسته افرادی هستید که مثل من،
تلفنتان مدام روی حالت سکوت و لرزاننده است،
تصدیق می کنید که به تلفن هاتان دلبسته‌تر از کسانی هستید که همیشه سر و صدای تلفنشان برقرار است.
شرط می‌بندم که شما هم مثل من،
همه‌اش فکر می‌کنید اصلا تلفنی که دایم جیغ و فریاد کند چه دوست داشتنی دارد؟
تلفنی که همه بدانند کِی زنگ می‌زند که دوست داشتن ندارد!
نه که فکر کنی فقط در خواندن پیامک‌هایت نباید کسی شریک باشد؛
کلا چه معنی می‌دهد کسی غیر از تو بداند که اصلا برایت پیامک رسیده یا نه؟
شرط می‌بندم این روزها،
تو هم مثل من نگرانی!

این روزها نگرانم؛
نگران تماس‌های فیزیکی‌ام،
با تکنولوژی پیرامون!
چه می‌دانم خواهی-نخواهی،
این تماس‌های فیزیکی،
علاقه می‌آورد،
تعلق می‌سازد!

با خودم کلنجار می‌روم…

همین! مال هیچکس نیست!

همین مطلب در نم نمک دات آی آر +

خفگی

سلام

همیشه هم این‌طور نیست که تا کسی سر سفره سرفه کرد،
بپری و پشت کمرش را بکوبی!

یک وقت‌هایی کمک کردنِ این‌طوری،
طرف را بدتر خفه می‌کند!

شاید با کمک نکردنِ تو،
او بهتر بتواند بر خودش مسلط شود؛
سرفه کند و بر سینه‌اش بکوبد،
تا بلآخره لقمه‌ای که در گلویش گیر کرده را فرو برد…

واقعا خیلی وقت‌ها نیاز نیست،
تو این‌قدر به خودت فشار بیاوری!
علم پزشکی هم همین را می‌گوید!

غذایت را بخور؛
راحت باش…

همین مطلب در نم نمک دات آی آر

همین! مال هیچکس نیست!

برای مصطفی برای هدف

سلام

برای نوشتن از مصطفی کمی دیر است،
اما دلم نیامد سالگردش بگذرد و این‌ها را ننویسم…

نام مصطفی مرا به یاد آینده و هدفم میاندازد.
یاد مصاحبه‌ام با یکی از شبکه‌های صداوسیما،
یاد سوال مجری برنامه که از من پرسید: می‌خواهی در آینده چکار کنی و برای هدفت چه برنامه‌ای داری؟
یاد سکوت و بهتش بعد از جواب مفصلم.
یاد جوابم…

هم‌چه سوال‌هایی را از کسی بپرسید که مصطفی چمران را ندیده باشد.
من اما ریشه در خاک مصطفایی دارم که بعد از آن همه تلاش و گذران جوانی در مسیر “دکتر چمران” شدن،
وقت مراجعت به ایران دید که کسی از او “دکتر چمران” بودن نمی‌خواهد!
لباس دکترینش را از تن در آورد و لباس خاکی “رزمنده چمران” یا همان “برادر چمران” خودمان را به تن کرد…
من ریشه در خاک مصطفایی دارم که استعداد و نبوغ و موفقیت‌های علمی‌اش را روی جان گذاشت و به خاک دهلاویه فروخت…

من اما ریشه در خاک آن مجاهد ربانی دارم!
هم او که وقتی سوال کردند که: سید! تو با آن همه استعداد، چرا راه کسب اجتهاد کبری در پیش نگرفتی؟
چرا دانشگاه پزشکی را رها کردی؟
جواب داد: من دیدم که اسلام مرجع تقلید دارد!
منبری دارد!
دکتر و مهندس و ملا دارد!
من دیدم که اسلام سگ ندارد که پاچه‌ی مستکبرین را بگیرد!
خواستم سگ اسلام باشم برای پاچه‌ی مستکبران!
من ریشه در خاک آن مجاهد دارم که مستکبران را کلافه کرده بود!
من ریشه در خاک ره‌برم دارم که فرمود: در انتخاب اهدافتان بعد از علاقه و استعداد، نیازهای جامعه‌ی اطرافتان را ببینید…

حالا تو از من از آینده می‌پرسی؟
چه می‌دانم که در آینده وظیفه چیست و من باید کجای این عالم باشم؟
فقط آنقدری می‌دانم که از روزی که وارد حوزه‌ی علمیه شده‌ام،
تا به امروز هیچگاه آینده‌ی خود را در لباس روحانیت مشاهده نکرده‌ام!

هر بار که آینده‌ی خود را می‌پایم،
تصویر مردی در خاکی لباس بسیج،
میان تشنگی و گرسنگی و خستگی یک دنیا بیابان برهوت در نظرم می‌آید…
آینده‌ی من گویا اینست!
تو می‌گویی برای آینده‌ی خود چه کنم؟

چه کنم جز اظهار تاسف از تمام لحظاتی که از عمر، صرف هدفی غیر از آدمیت و وظیفه‌محوری گشته است…

نام مصطفی مرا به یاد این چیزها میاندازد…
نام مصطفی تو را به یاد چه می‌اندازد؟

پ.ن:
۱- دوستانی که من را با فیدبرنر دنبال می‌کنند،
آدرس نم نمک عوض شده!
آدرس جدید نم نمک
۲- این نوشته صرفا برای فهماندن این اسباب کشی به گوگل در اینجا نیز قرار داده شده و به معنای ادامه ی حیات این وبلاگ نیست
۳- با اصلاح لینک نمک در وبگاه‌هایتان و ادامه‌ی حمایت‌های همیشگی‌تان من را دلداری بدهید…

همین! مال هیچکس نیست!

به بهانه‌ی انهدام کاروان کمک‌رسانی غزه

سلام

یادم نمی‌رود وقت حمله به عراق،
شعار “دموکراسی برای همه”

یادم نرفته وقت حمله به افغانستان،
عربده‌های احقاق “حقوق بشر”

و لابد امروز هم،
غیر از ایران،
تمام “ناامنی‌های جهانی”،
با کشتار مردم مظلوم نوار غزه
و هرکسی که در فکر کمک به ایشان باشد، حل می‌شود.

حق اینست که امروز از سربازانشان تجلیل کنند.
و حق همین است که در تبریک‌ها و شادباش‌هاشان افشا کنند؛
ماهیت تمام جنگ‌ها و جنایاتشان را.

هدیه‌ی دموکراسی،
حقوق بشر،
امنیت جهانی،
این‌ها فقط برای جنگ و کشتارهایشان بهانه است.
وقت تجلیل و تقدیر که می‌شود،
موضوع اصلی منافع کشور آمریکاست که ناگزیر نمایان می‌شود.

این را من نمی‌گویم.
گوگل را تماشا کنید!

این روزها دلم،
قدر سربازان خمینی را که فقط برای حق جنگیدند، بهتر می‌داند.

این روزها دلم،
دوباره مهرآباد و تحصن برای غزه می‌خواهد… + +

این روزها دلم،
تمام وقت می‌گیرد…

حمله‌ی اسرائیل به ناوگان آزادی غزه و بیست کشته؛ پایان عمر منحوس اسرائیل

آمریکا جنایات رژیم صهیویستی را محکوم کند

همین! مال هیچکس نیست!

تا دیر نشده …

سلام

چه شیرین است تجربه ی ضعف
و چه خوب است که تمام آدم ها ضعف دوران خردسالی را تجربه کرده اند
کسی اگر آنقدر شنوا بود و صدای دو واعظ سوار بر دوشش را شنید که هیچ
اما اگر فکر می کنید یادتان می رود
اگر فکر می کنید روزی پیچیدگی بازوان و توان ساعت ها سگدو زدن شما را بر خود غره می کند
نه ! اگر فکر می کنید یادتان می رود که آدمی ، ممکن است روی سنگ حمام هم سر بخورد و خدای ناکرده …
اگر فکر می کنید …
دستی بجنبانید
دست بجنبانید و هم خودتان را از تنهایی در بیاورید
هم کودکی دست و پا کنید تا با بزرگ شدنش مدام شما را موعظه کند
فقط مراقب باشید آنقدر دیر نشود تا میان حمامِ پاره ی تنتان ، یکباره لغزندگی کف حمام را فراموش کنید و …

من که همیشه از دیر شدن می ترسم

پ.ن:
۱- انگار که در و دیوار عالم معلم باشند …
۲- کم کار و بی انضباطم ؛ ببخشید
۳- هیچی این ها بهانه اش خانواده ای بود که خیلی زود تشکیل شد

همین! مال هیچکس نیست!

یک سال

سلام

امروز از تولد تو درست یک سال گذشته
حالا به نظر من هر آنچه می‌بایست بلد باشی ، یاد گرفته‌ای …

اندکی راه رفتن
آنقدر که هر از گاهی به زمین بخوری
شاید اینطور زمین خوردن و زمین خورده‌ها را فراموش نکنی

اندکی حرف زدن
آنقدر که فقط کمی بتوانی از شدت گرسنگی  و خواب‌آلودگی غر بزنی
شاید اینطور مدام چشمانت محتاج اشک شوند و گریه را فراموش نکنی

اندکی غذا خوردن
آنقدر که فقط کار شستنت را برای پدر و مادر سخت کند
شاید اینطور برای سیر شدن مستغنی از شیر مادر نشوی و مادرت را فراموش نکنی

و بسیار اندکی‌های دیگر که واقعیتش دوست دارم همیشه اندک بمانند
دوست دارم و می‌ترسم از اندک نماندن آن‌ها و اینکه تو هم از افزون شدن آن‌ها سود نبری
نگران این هستم که روزی برای بیش از ‌این آموخته‌هایت خوشحال نباشی
نگرانت هستم
بیا و به خاطر دل بابایت یک ساله بمان

namakpareh

اما پسرم !
با همه‌ی این‌ها خوب می‌دانم که یک سالگی خانه‌ی نهایی تو نیست
کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، میان‌سالی و حتی پیری‌ات نیز همین‌طور است
اصلا دنیا همه‌اش راه است
یک سالگی‌ات
نه به قدر یک خانه‌ی ابدی
که به قدر یک چادر مسافرتی
به قدر یک توقف کوتاه در راهی پر ابتلا و انشاءالله بی بلا
مبارک
امیدوارم برای رسیدن به خانه‌ی ابدی‌ات توشه‌ی کافی برداری

همین! مال هیچکس نیست!