دست‌هایم

سلام

تمنایش می‌کردم سر بالا بگیرد تا نگاهی از چشمانش بدزدم.
تمام وقت اما سرش پایین بود.
آنقدر که به سختی می‌شد چشمش را در گودی پشت ابروها و انحنای عدسی عینک‌هایش دید.
در عوض چشم دوخته بودم به کفش‌هایش و این پا و آن پا شدنش را تماشا می‌کردم و از دستپاچگی‌اش لذت می‌بردم!

خیره‌ی کوچکی پاهای نگرانش بودم که بغض صدایش را صاف کرد و صدایم زد.
طبق معمول جانمی گفتم، با همان الف‌های کشیده‌ی همیشگی…
– کی این اوضاع تمام می‌شود؟
کی برای هم می‌شویم؟
تکانم داد!
خم شدم و چشم‌هایش را نگاه کردم!
خیرگی نگاهش را از دست‌هایم برداشت و بلآخره چشم‌هایش در نگاهم نشست.
لب‌هایش یک جور سختی خندان اما کاسه‌ی چشمش پر از مروارید…
– دست‌های بزرگ و مردانه‌ای داری.

تازه فهمیدم برای چه سر به زیر شده بود.
این اولین نگاهی بود که در چشم‌های هم کردیم…

دست‌هایم در خانه‌ی جدید

همین! مال هیچکس نیست!

4 فکر می‌کنند “دست‌هایم

  1. گل دختر

    با سلام ، نویسنده وبلاگ گلدختر هستم، موجی در حمایت از قداست چادر راه انداختیم، شما نویسنده گرامی را به این موج وبلاگی دعوت کردم. باعث خوشحالی و افتخار ماست با مطالب ارزشمندتان در این موج شرکت کنید و دفاع کنید از قداست ارثی که به زنانمان رسیده.

    سلام
    چیزی فراتر از یک ارث
    در خانه ی جدید؛ آنچه به ذهنم می رسد را خواهم نوشت.
    http://www.namnamak.ir

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *