زبان ، دست ، چشم …

سلام

از پشت عینک کج و معوج ، چشم‌هایش را دوخته بود به دست‌های من که از شدت سرما به هم گره خورده بودند و هیچ چیزی لمس نمی‌کردند .
لب‌های نم‌ناک و قرمزش را غنچه کرد و گفت :
دست‌های تپل و مردانه‌ای داری !
اما خدا حتما زبان و دست‌های من را عذاب می‌کند

انگار که سرمای دست‌ها زده باشد به قلبم ، با لکنت پرسیدم :
ولی من چشیده‌ام ! زبان و دست‌های تو که از هر آتشی داغ‌تر است … مگر آتش هم آتش می‌گیرد ؟

فقط وقتی نفهمی را به اوج می‌رساندم ، این گونه گرد شدن گونه‌ها و شکفتن غنچه‌ی لب‌هایش را میشد دید …
خودم می‌دانستم که سوالم خیلی احمقانه است
راستش را بخواهی بیشتر هدفم از پرسیدن هم‌چه سوالی یادآوری چشیدن  …
برای همین هم وقتی شین چشیده‌ام را عامدانه سوت می‌زدم ، چشمانم را بستم و سعی کردم هم خودم خاطرات چند دقیقه‌ی پیش را ورق بزنم ، هم کاری کنم او بفهمد در دلم چه غوغاییست .
کارگر بود …
دست‌هایش را از حجاب بیرون آورد
نمی‌دانم دست‌هایم چه کردند ؟ اما یخ‌چال دنیا بهار شد …
تازه فهمیدم چقدر هوای این‌جا گرم است . چقدر هوا دم دارد . آنقدر هرم گرما بالا گرفت که فکر کردم باید در این هوای شرجی دنبال دریا باشم …
ای کاش هیچ‌وقت دنبال دریای چشمانش نگشته بودم
اصلا ای کاش هیچ جوینده‌ای ، یابنده نبود …

باز لبانش غنچه شد …
می‌خواهم جای دست‌هایم را به چشم‌هایم بدهم
می‌خواهم آنقدر با چشم‌هایم پرحرفی کنم که مژه‌هایم ستبر شود
و این اول آشنایی بود .
آن روز هیچ‌وقت بر من نگذشت ولی از آن روز چشم‌هایش …

خیره با من حرف زدند …
خیره با من حرف می‌زنند …
خیره با من حرف خواهند زد …

همین! مال هیچکس نیست!

10 فکر می‌کنند “زبان ، دست ، چشم …

  1. سامی دخت

    ااین قرارداد/
    تا ابد میان ما/
    برقرار باد:/
    چشم های من به جای دستهای تو!/
    من به دست توآب میدهم/
    تو به چشم من آبرو بده!/
    من به چشم های بی قرار تو/
    قول میدهم:/
    ریشه های ما به آب/
    شاخه های ما به آفتاب می رسد/
    ما دوباره سبز می شویم!

    دیگر نمی‌شود
    شک ندارم که نمی‌شود
    سهمم را گرفته‌ام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *